نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۷۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گر به جانان زنده ای جان گو مباش

هجر باشد وصلِ جانان گو مباش

درد را هم درد درمان است و بس

دردِ ما را هیچ درمان گو مباش

ما ز منزل فارغیم اینک قدم

راهِ ما را هیچ پایان گو مباش

تا قیامت مستِ او خواهیم بود

عشقِ ما را هیچ نقصان گو مباش

مردِ ترتیب و تکلّف نیستیم

کارِ ما را هیچ سامان گو مباش

شمعِ ما را هیچ نوری گو مبخش

کفرِ ما را هیچ ایمان گو مباش

چون ز ما برخاست تکلیفِ قلم

حرفِ ما را هیچ برهان گو مباش

خلدِ درویشانِ صادق خلوت است

خلدِ ما را هیچ رضوان گو مباش

چون نزاری هست ما خود نیستیم

مٌهر اگر باشد سلیمان گو مباش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات خود در مورد عشق و وصال می‌پردازد. او تأکید می‌کند که اگر به معشوق زنده‌ای، نباید به هجران فکر کرد و درد عشق تنها درمانی ندارد. او از بی‌پایانی راه عشق و بی‌نقصی احساساتش صحبت می‌کند و می‌گوید که ما هیچ نیازی به نظم و سامان نداریم. همچنین از بی‌نور بودن شمع عشق و کفر خود اظهار می‌کند و به این نکته اشاره دارد که در عشق نیازی به استدلال و برهان نیست. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که وجود او تنها در عشق و مهر است و نیازی به رضوان و بهشت ندارد.