شمارهٔ ۶۷۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
جمالِ رویِ هم چون آفتابش
شبی گر باز می بینم به خوابش
به شمشیر از منش نتوان جدا کرد
در آغوش ار کشم مستِ خرابش
چه خوش باشد بدان شیرین زبانی
که در شور آورد بر من شرابش
نه آخر زان دهان باشد خوش آید
اگر تلخ است اگر شیرین جوابش
دلم کرده ست دندان بر لبش تیز
به خونِ جانِ خود دارد شتابش
خیالِ قامتش سرویست پیشم
که هست از چشمۀ چشمانم آبش
قرارم نیست بر بی دل ببخشند
که بی دردی نباشد اضطرابش
فراقم هم دری در وصل دارد
زجایی می کشد چندین عذابش
نزاری بس که کانِ جان بکندی
ندیدی رنگ از لعلی مذابش
حسودت بر حماقت می کند حمل
که کوثر می کشد هم چون شرابش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند که همچون آفتاب درخشان است. او در خواب به یاد محبوبش میافتد و احساس میکند که نمیتواند از او جدا شود. محبت او را با شراب شیرینی که او به دست میدهد، مقایسه میکند و میگوید که هر پاسخی که محبوبش بدهد، برایش خوشایند خواهد بود. شاعر به شدت به محبوبش وابسته است و فکر کردن به او باعث اضطراب و عذاب میشود. او به زیبایی محبوبش و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و در پایان به حسادت دیگران نسبت به عشقش میپردازد و میگوید که عشق او همچون شراب خالص است.