شمارهٔ ۶۸۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش
وزتنِ مانده خیالی ز خیالِ قصبش
زلف و رویش هبل ولاتِ منِ مجنون اند
شب و روزِ منِ آسیمه سر از روز و شبش
ز ابتدا بی دلی و شیفته رایی کردن
از کجا خاست مرا با تو بگویم سببش
بوسه یی چند به من داد وز آن وقت چنین
جگرم گرم شده ست از لبِ هم چون رطبش
زندگانیِ من و عمرِ گرامی آن است
که بقایایِ بقا صرف کنم در طلبش
گر دلم برد نگارا به سرِ زلفِ تو دست
من نیارم تو بفرمای به واجب ادبش
گر چه بی وجه بود عیب و ملامت کردن
بی دلی را که بود آرزویت مستحبش
شرحِ حسنِ تو به تفضیل نمی یارم گفت
گاه گاه از پیِ تخفیف کنم منتخبش
گر جهان خلد برین است نزاری را بس
سرِ کویِ تو مقاماتِ نشاط و طربش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بیتها شاعر از عشق و دلبستگیاش به معشوق سخن میگوید. او از بویی که معشوقش دارد و تأثیر آن بر جانش میگوید و حالتی از شیدایی و دلباختگی را توصیف میکند. زلف و چهره معشوقش به او آرامش نمیدهد و شب و روزش در این فکر و خیال میگذرد. همچنین به تأثیر بوسههایی که از معشوق گرفتهاست اشاره میکند که باعث گرمی دلش شده است. شاعر زندگی و عمر خود را در جستوجوی معشوق میگذرانَد و برای ادارک محبت و ادب در ارتباط با او، خود را دچار عذاب میکند. او در نهایت میگوید که هرچند نمیتواند نیز تمام زیباییهای معشوق را به تفصیل بیان کند، اما وجود او برایش بهترین و شادیآورترین مقام را دارد.