نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۰۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آمد بر من نگار من دوش

افکنده دو زلف شست بر دوش

با من به عتاب و ناز می گفت

ای کرده وفا و عهد فرموش

گویی ز کجایی و چرایی

با مدعیان ما هم آغوش؟

من می‌خورم از تو زهر غصه

تو می به خلاف من کنی نوش

تقصیر نمی‌کنی چو مردان

در نقض وفا و عهد می‌کوش

شرمت نبود ز من زهی چشم؟

دردت نکند سخن زهی گوش؟

گفتم سخنان تلخ گفتن

حیف است از آن لب شکر نوش

دستانِ چنین مبند بر من

بهتانِ چنین مگوی، خاموش!

دشمن چو خلاف دوستان است

بر ما سخن رقیب منیوش

ور نیز ز ما خیانتی رفت

دامان عنایتی بر آن پوش

از خواب در آمدم چو مستی

مستی و چه مست رفته از هوش

دل گفت به من که ای نزاری

اسرار نگاه دار و مخروش

در خواب خیال‌های مشکل

بینند مولِّهانِ مدهوش

نقدی ست گران‌بها که دیدی

ارزان ارزان به هیچ مفروش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف دیداری با محبوبش می‌پردازد که در آن محبوب با ناز و عتاب درباره خیانت به عهد و وفا صحبت می‌کند. او از درد و غصه‌اش در پی معشوق می‌گوید و احساس می‌کند که محبوب به او زهر غصه می‌دهد، در حالی که خود از محبوب شراب می‌نوشد. شاعر از محبوب می‌خواهد که به او نسبت به وفا و عهد خود بی‌رحم نباشد و از او به خاطر سخنان تلخ عذرخواهی می‌کند، زیرا لب محبوب شیرین است و نتواند چنین حرف‌هایی را بزند. او به مخاطب یادآوری می‌کند که در میان دوستان، دشمنی نباید وجود داشته باشد و اگر خیانتی هم صورت گرفته، باید با محبت و عنایت پاسخ داده شود. در پایان، شاعر به خود تذکر می‌دهد که رازها را نگه دارد و درباره خیال‌های مشکل بیدار نشود، زیرا برخی واقعیت‌ها ارزش زیادی دارند و نباید به راحتی فراموش شوند.