شمارهٔ ۷۱۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به گوش هوش شنیدم که بر زبان سروش
به من ندای فقروا الی الله آمد دوش
که ای به چاه طبیعت چنان درافتاده
که تخت یوسف جان کرده ای چنین فرموش
چرا چنین به خیالات گشته ای مشغول
چرا چنین به محالات داده ای دل و هوش
بسوختند چو عودت هزار بار ای خام
بر آتش آخر از آن سوختن یکی بر جوش
تویی حجاب تو از پیش خویشتن برخیز
بکوش تا به در آیی ز بود خویش بکوش
نشسته بر سر گنجی نگاه دار از دزد
جمال شاهد و اسرار ما ز خلق بپوش
زبان چشم نگه دار تا غلط نکنی
ز عکس پرتو ما در مشور و در مخروش
اگرچه طاقت این می نیاورد دریا
ز دست ساقی ما جرعه جرعه می کن نوش
همین که در نظر آییم چشم بر هم نِه
همین که در کلمات آمدیم بگشا گوش
نزاریا بشنو نکته ای اگر خواهی
که راز با تو بماند زبان گفت و خموش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان یکی از جوانب عمیق زندگی و ارتباط با خداوند میپردازد. شاعر از شنیدن نداهایی از سروش یاد میکند که او را به سوی خدا دعوت میکند. او به انسانی اشاره میکند که در چاه طبیعت غرق شده و از حقیقت خود غافل است. شاعر به او میگوید که چرا به خیالات و محالات مشغول است و اینکه باید از حجابهای خویش رها شود و برای ورود به عالم حقیقت تلاش کند. او به زیبایی و اسرار پنهان خویش اشاره میکند و تأکید دارد که باید خود را از دزدان و سوء تفاهمات محافظت کند. در نهایت، شاعر با بیان این نکته که رازها باید در دل باقی بمانند، دعوت به گوش سپردن به اسرار و نکات عمیق زندگی میکند.