شمارهٔ ۷۱۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
درد عشق است ای ملامت گر خموش
نیست این بحری که بنشیند ز جوش
چاشنی کن گر نداری ذوقِ می
طالب دردی درآ و دُرد نوش
روز و شب جانت به جان می پرورد
بیش از این جرمی ندارد می فروش
ای که می گویی نصیحت کار بند
هرگز او خود در نمی آید به گوش
منزلی باشد که هوش آنجا بود
گو کدام است این نشانم ده به هوش
با که برگویم که زان حضرت به من
هر زمان پیغام می آرد سروش
راست می گفتم وگرنه از کجاست
در جهان افتاده چندینی خروش
هم نمی گویم که مردم گفته اند
سرّ سلطان تا توانی بازپوش
عقل با من گفت کای کوته نظر
بیش از این در کسب بدنامی مکوش
عشق می گوید فضولی می کند
گو نمی دانی زبان ما خموش
گر نزاری را نمی دانی که چیست
داغ او دارد ببین اینک دروش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ درد عشق و احساسات عمیق ناشی از آن است. شاعر به ملامتگرانی که دربارهٔ عشق نصیحت میکنند، پاسخ میدهد و میگوید که عشق به قدری عمیق و پرشور است که نمیتوان آن را نادیده گرفت. او از درد و عواطفش میگوید و اینکه شب و روز جانش به عشق میگذرد. شاعر به عشق و درد آن اشاره میکند و از کسانی که نمیفهمند عشق چیست انتقاد میکند. او دربارهٔ پیغامهایی که از عشق میگیرد و از افرادی که درک عمیق از عشق ندارند سخن میگوید. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق واقعی را نمیتوان با عقل و نصیحت کنترل کرد و باید آن را تجربه کرد.