نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا صبح قیامت نشود ذوق فراموش

آن را که کند با تو شبی دست در آغوش

نقاش اگر این روی ببیند متحیر

چون صورت دیوار بماند ز تو خاموش

برمردم دیوانه چه انکار که عاقل

تا در دهنت می‌نگرد می‌رود از هوش

سیم است نمی‌دانم اگر عاج کدام است

کان را بر و گردن نتوان گفت و بنا گوش

آخر چه بلایی و چه آشوب و چه آفت

شهری ز تو پر فتنه و شهری ز تو بر جوش

جور و ستم و حیفِ رقیب این‌همه سهل است

از یاد تو باید که نباشیم فراموش

یاران خبرم نیست ملامت مکنیدم

افتاده چو بینید چه پرسید ز مدهوش

با کس نتوان گفت که کشته است، که قاتل

مجروح بکرده‌ست و دهن بسته که مخروش

گویند که ایام گل و موسم نوروز

در خانه وبال است، به بستان رو و می نوش

خاطر به گلستان نکند میل که در شهر

دیوانه بکرده‌ست مرا سرو قبا پوش

جایی دگر از کوی دلارام نزاری

خوش‌تر نبود هرکه بگوید تو بمنیوش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگی اشاره می‌کند. او می‌گوید که تا صبح قیامت، ذوق و شوق عشق فراموش نمی‌شود و این عشق خاصیت جادویی دارد که نقاشی را هم به حیرت وا می‌دارد. عشق آن‌قدر قوی است که حتی عقل را هم از انسان می‌رباید. شاعر به تضاد بین زیبایی و درد ناشی از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که فراموشی معشوق غیرممکن است. او همچنین به کارهای دیگران و ناتوانی در بیان درد و رنج ناشی از عشق می‌پردازد. به رغم تمام آشفتگی‌ها و بلایای عشق، باید همواره از یاد معشوق غافل نشویم. در نهایت، شاعر به این موضوع می‌پردازد که در بین شادی‌ها و مناسبت‌های دیگر، دل به عشق و یاد معشوق می‌سپارد و نمی‌تواند از آن دور شود.