نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

مدعیان می نهند پای برون از گزاف

بی خبران می زنند از حرم عشق لاف

آری از آنجا که اوست هیچ دگر نیست دوست

ما و خرابات و می حاج و منا و طواف

عین حیات است عشق غرق در آن عین شو

در سخن می فشان چون قلم از شین و قاف

بیش مباش ای پسر طالب درمان دل

دردی دل آمده است داروی دلهای صاف

گردن اخلاص نه زیر لگدکوب عشق

سر چه کشی زین طناب جان نبری زین مصاف

ای که به خود ناقصی دست بشوی از وجود

مرد کمالی ولی کرده ازو طرح کاف

هیچ ندانی خموش بیش به شوخی مکوش

شرح مودت مگوی شعر محبت مباف

گر ننشینی ز پای عاقبت آری به دست

طالب مقصود را جنبش دردی کفاف

چند کنم بی زبان چند زنم بی فغان

ناله ی آهن گداز نعره ی گردون شکاف

کرد دماغ جهان پر ز بخار و بخور

کلک نزاری به حبر آهوی چینی زناف

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و تعلق خاطر به معشوق می‌پردازد. شاعر به نقد کسانی می‌پردازد که بدون تجربه درست از عشق، درباره آن صحبت می‌کنند. او تأکید می‌کند که عشق حقیقتی عمیق و عینی است که باید در آن غرق شد. در عین حال، او هشدار می‌دهد که نباید به خودخواهی و نقص‌هایمان غره شویم و بر اهمیت اخلاص در عشق تأکید می‌کند. همچنین، او از درد دل و جستجوی درمان برای آن سخن می‌گوید و در نهایت به این نکته اشاره می‌کند که در جستجوی عشق واقعی، باید دردی را تحمل کرد و از زبانی بی‌عمل و بی‌فغان دوری جست.