شمارهٔ ۷۴۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مستیم از مبادیِ فطرت ز جامِ عشق
آری مدام مست شدیم از مدامِ عشق
بر بویِ تبعثون شب و روزم خراب و مست
تا مست سر ز خاک بر آرم به کامِ عشق
ببینی نهاده سویِ لحد اندرونِ خاک
باشد هنوز بویِ می ام در مشامِ عشق
هر دم زبانِ حال رساند به گوشِ من
از ساکنانِ عالمِ بالا پیامِ عشق
پر فتنه روزگارِ پریشان چو زلفِ دوست
ما معتکف نشسته به دارالسَّلامِ عشق
بر نقطۀ مراد نگردد کسی که او
بیرون بود ز دایرۀ اهتمامِ عشق
امرست عشق و عقل ازو یافت فیضِ نور
هر کس ولی نداند سّرِ کلامِ عشق
هر کس نیافت ره به سرِ گنجِ کُنجِ ما
هر مرغ را قبول نکرده ست دامِ عشق
بر ملکتِ سخن نشود شاه هم چو من
هر کو نبود ز اوّلِ فطرت غلامِ عشق
در ضبطِ ملکِ نظم نزاری شجاع شد
تا بر کشید تیغِ زبان از نیامِ عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و سرمستی ناشی از آن اشاره میکند. او بیان میکند که عشق، چنان مستانهاش کرده که از جام عشق همیشه مست است. هر روز و شب به بوی عشق و حال و هوای آن مجذوب است و حتی در لحظات نزدیک به مرگ، هنوز بوی عشق را احساس میکند. پیام عشق از عالم بالا به او میرسد و او در دنیای پریشان، به آرامش و سکوت عشق پناه میبرد. شاعر تأکید میکند که عشق بالاتر از عقل است و فقط کسانی که به عشق واقعی دست یافتهاند، میتوانند معنای عمیق آن را درک کنند. در نهایت، او به قدرت کلام و هنر خود اشاره میکند و نمایانگر این است که عشق، نیرویی است که او را به خلق این شعر واداشته است.