شمارهٔ ۷۵۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تو ملامت مکن ای مدّعی اینک سر و سنگ
چه تفاوت کند آن را که نه نام است و نه ننگ
این نه آن آتشِ تیزست که بنشاند آب
وین نه آن آهنِ سخت است که بگدازد زنگ
برنگردیم به سنگ از درِ آن سیم اندام
می بیارید که ما توبه شکستیم به سنگ
ای که چشمانِ چو آهویِ تو کشته ست مرا
تا کی از دستِ رقیبت که بلاییست پلنگ
گو بکن جور که در خاطرِ ما مهر نه کین
گو بزن تیغ که از جانبِ ما صلح نه جنگ
تا به گوشت رسد از بادِ صبا زمزمه ای
همه شب نالۀ من تیز گرفته ست آهنگ
این بلایی ست نه بالا و قیامت نه قبا
که نه بر قامت سروست و نه بر قدّ خدنگ
ای خوش آن شب که به خلوت بنشینیم به هم
تو قدح بر کف و من در سرِ زلفت زده چنگ
در فراقت به شکایت غزلی می گویم
زار چون زیر و تو با زاریِ من ساخته چنگ
آن محال است که گویند نزاری کرده ست
تو به از مطرب و می یا کند از شاهدِ شنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعر از شاعری است که به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر میگوید که ملامت دیگران برای او اهمیتی ندارد و تفاوتی بین عذابهای ناشی از عشق و نام و ننگ وجود ندارد. او به احساسات شدید خود اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند عشق و اشتیاقش را کم کند. شاعر به یاد روزهایی میافتد که در خلوت با معشوقش نشستهاند و به آرزوی بازگشت به آن لحظات فکر میکند. در نهایت، او به این که عشق و غمهایش را نمیتوان با هیچ چیز دیگری عوض کرد، تأکید میکند.