شمارهٔ ۷۶۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
کجا شدی که فراتر نمی شوی ز مقابل
چه غایبی که چنین حاضری به شکل و شمایل
درونِ خانۀ چشمی کدام حاضر و غایب
مقیمِ سینۀ تنگی کدام خارج و داخل
به تن جدایم و جانم به خدمتِ تو ملازم
به شخص دورم و دستم به گردنِ تو حمایل
ملازمِ تو وجودم نه حاضرست و نه غایب
مصاحبِ تو دلم در مراحل است و منازل
مگر به بحرِ فراقت به بادبانِ تضرّع
رسد هر آینه این کشتیِ امید به ساحل
وگرنه درد و دریغا که روزگارِ گرامی
به هرزه می گذرد وز دریغ و درد چه حاصل
چه حاجت است که من حالِ خویش بازنمایم
سرشک دیده بگوید که روشن است دلایل
ز دستِ عشق همه عمر هیچ کار نکردم
که لایق است و پسندیده پیشِ مردمِ عاقل
مرادِ طالبِ او در مشاهده ست وگرنه
به یک نظر متصرّف کند مجاهده باطل
بهانه در رهِ مجنون محبّت است و از آن جا
غرض تفرّجِ لیلیست در طوافِ قبایل
نزاریا تو و شوریدگی و رندی و مستی
که خویِ عشق به دیوانگیست راغب و مایل
گمان مبر که دگر باره عقل گِردِ تو گردد
وگر به شعبده بر گردنش نهند سلاسل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و رفتار عاشقانه شاعر میپردازد. شاعر در تلاش است تا احساسات عمیق خود را درباره معشوق بیان کند. او از جدایی و حاضر و غایب بودن معشوق سخن میگوید و از وجود خود که در عین دوری از معشوق، همواره در خدمت اوست، صحبت میکند. شاعر به درد و رنج ناشی از عشق اشاره میکند و اینکه روزگار به سرعت میگذرد و در این گذر، تنها تضرع و امید میتواند او را به ساحل آرامش برساند. همچنین، او از بیعملی خود در طول عمر سخن میگوید و میگوید که تمامی تلاشها در عشق ممکن است بیثمر باشد، مگر اینکه از طریق مشاهده و دیدن معشوق به خواستهها برسد. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که عشق ممکن است باعث دیوانگی شود و عقل را از بین ببرد، و اشاره میکند که در این راه تنها به دنبال لیلی و چرخش در حوزه عشق بوده است.