شمارهٔ ۷۵۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه بی تو طاقتِ صبر و نه با تو رویِ وصال
ترا ز من چو مرا از جهان گرفت ملال
سمومِ هجر تو دود از دلم برآوردی
اگر نه بویِ تو می بُرد می ز بادِ شمال
رقیب راست گمان می برد که پندارد
که در کنارِ منی روز و شب ولی به خیال
چو بر تو شیفته تر می شوم ز غایتِ شوق
تو هم فریفته تر می شوی به حسن و جمال
ترا که دوست گرفتم گمان نمی بردم
به دشمنی و چنین دشمنی به حّدِ کمال
ببخش بر منِ مسکین اگر دلی داری
که بر اسیرِ زبون رحمت آورد قتّال
چو نا امید شوم دم به دم بر آن باشم
که از دیارِ تو رحلت کنم هم اندر حال
و لیک بی دل و بی جان کجا توانم رفت
که مبتلا شده ام هم چو مرغِ بی پر و بال
نزاریا چه کنی هم چنین به زاریِ زار
جفاش می کش و خوش می گری و خوش می نال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد جدایی و فراق معشوق صحبت میکند. او نه صبر دارد و نه توانایی وصال را، و ملالی که از نبود معشوق احساس میکند، او را رنج میدهد. عشق او به معشوق هر روز بیشتر میشود و در عین حال، احساس میکند که معشوق در حال فریفتن او با زیباییاش است. شاعر به دوگانگی عشق و دشمنی اشاره میکند و از غم و درد ناشی از این احساسات شکایت دارد. او به ناامیدی میرسد و آرزو دارد که از دیار معشوق برود، اما نمیتواند چون به شدت به او وابسته است. در نهایت، از معشوق درخواست میکند که به او رحم کند و از سختیهایی که بر او میگذرد آگاه باشد.