شمارهٔ ۷۵۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت عمرِ گرامی در انتظارِ وصال
دریغ صحبتِ یاران و روزگارِ وصال
دریغ نیست دلم در عذابِ هجر دریغ
که جز دریغ نمانده ست یادگارِ وصال
شد آن زمانه که در پای مال بود فراق
کنون به دستِ فراق است اختیارِ وصال
دو مشکل است میانِ دو خصم رویاروی
که بخت یارِ فراق است و جهد یارِ وصال
عذابِ محشرِ هجران قیامتی دگرست
نه خلق را به قیامت بود قرارِ وصال
چه روز بود که هجران سیاه کرد چو شب
جهانِ روشن بر چشمم از غبارِ وصال
به صد زبان به زمانی هزار شکر کنم
اگر به خواب ببینم دمی کنارِ وصال
چو احتمال نمی دارم انتقامِ فراق
چه گونه در نگریزم به زینهارِ وصال
نزاریا به قضایِ فراق راضی باش
که جز شرابِ رضا نشکند خمارِ وصال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به غم و اندوه ناشی از فراق و جدایی از یار میپردازد. او از گذر عمر در انتظار وصال و دیدار یاران و دوستان سخن میگوید و ابراز میکند که درد جدایی برایش تحملناپذیر است. در این شعر، فراق بهعنوان حاکم و وصال بهعنوان آرزو مطرح شده است. شاعر به عذاب و سختیهایی که ناشی از جدایی است، اشاره میکند و میگوید که هیچ چیزی جز یاد وصال در دلش نمانده است. او همچنین از روزهای تاریک و غبارآلودی صحبت میکند که در آن جدایی بر زندگیاش سایه افکنده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید با قضا و قدر فراق غذا ازدواج کند و شکرگزار لحظاتی باشد که در خواب وصال را میبیند.