شمارهٔ ۷۶۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دل
گه در میانِ جانی و گه در کنارِ دل
دل را چه حّدِ آن که به جانی سخن کند
در جست وجویِ وصلِ تو شد جان نثارِ دل
بی رونق از دل است همه کار و بارِ من
ای خاک بر سرِ من و بر کار و بارِ دل
گفتم به اختیار که داده ست دل ز دست
دیرست تا ز دست برفت اختیارِ دل
با ما ز هر چه هستیِ ما بود هیچ نیست
ماییم و نیم جان و همین یادگارِ دل
از دل همه بلا به سرِ مبتلا رسد
زنهار با بلا منشین در جوارِ دل
تا آفتاب را نبود استقامتی
ممکن به هیچ وجه نباشد قرارِ دل
بر مرکزِ دوایرِ عشق افتاده است
از بدوِ آفرینشِ عالم مدارِ دل
زین جا نزاری از پیِ دل بر سر اوفتاد
کز سر برون نمی شودش خار خارِ دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوب و دلتنگیهای ناشی از عشق است. شاعر از احساسات درونی خود در جستجوی وصالی میگوید که دل را نثار جان کرده و زندگیاش بدون محبوب بیمعناست. او به دشواریهای عشق و دردهایی که دل متحمل میشود، اشاره میکند و بیان میکند که دل، به طور مداوم درگیر مشکلات و بلاهاست. همچنین، شاعر از ناپایداری عشق و تلاش برای یافتن آرامش سخن میگوید و تأکید میکند که تمام وجودش به یاد محبوبش گره خورده است. در نهایت، تصویر عاشقانه و غمانگیز این شعر به صورت پرشور و زیبا بیان شده است.