شمارهٔ ۷۶۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوست می دارم به جانش در میانِ جان و دل
چون کنم دستم رسد آیا بدان ترکِ چگل
باشدش آیا سر و برگِ جوان مردیِ آنک
دستِ من گیرد بر آرد پایِ امّیدم ز گل
کس چو من ماهی ندارد مهربان و کینه توز
کس چو من یاری ندارد جان فزای و دل گسل
دعویِ ما شد به دیوانِ قضایِ عشق قطع
کرده اند این ماجرا از مبداء فطرت سجل
فطرتم مشغول می دارد به عشق ای دوستان
هر کسی هستند در دنیا به کاری مشتغل
بر نگردم تا نیابم بار در عینِ حضور
اینَت بی همّت که از طوبا شود قانع به ظل
جانِ ما را اتّصالی نیست با افسردگان
جانِ ما بوده ست با جانان ز مبدا متّصل
چون کنی با آن که هم از دل برون شد هم ز جان
هم چو جان بنشسته باشد در میانِ جان و دل
تابِ زلفِ دل فریب و غمزه ی غمّازِ مست
دارد از رویِ خردمندان نزاری را خجل
بر لبِ کوثر ز جانی بر دهان از تشنگی
چون نداری اختیارش بایدش کرد بحل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر علاقه و محبت عمیق خود را نسبت به معشوق بیان میکند و در دل نگرانی و جستجوی راهی برای ارتباط با اوست. او ابراز میکند که عشق از فطرت انسان نشأت میگیرد و همه در دنیا به کارهایی مشغول هستند. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که در عشق، هیچکس به اندازه او مهربان و در عین حال کینهتوز نیست. او تأکید میکند که برای رسیدن به معشوق باید تلاش کند و هرگز تسلیم نشود. در نهایت، شاعر به زیبایی و دلربایی معشوق اشاره میکند و عشق را امری ضروری و جدی میداند که هیچ انتخابی در برابر آن نیست.