شمارهٔ ۷۸۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشسته ام به خیالی که می پزم مشغول
سری ز عقل نفور و دلی ز خلق ملول
در اوفتاده به گردابِ فکر و قلزمِ عشق
که نه نهایتِ عرضش بود نه غایتِ طول
ولایتی که به دیوانگانِ عشق دهند
کجا به کنه نهایاتِ آن رسند عقول
کجا برند مجانین نصیحتِ عقلا
که پند از او و نصیحت نمی کنند قبول
سپاهِ عشق درآمد جهانِ جان بگرفت
دل از ولایتِ صبر و شکیب شد معزول
رئیسِ شهر بیاراست بام و برزن و کوی
ولی به کُنجِ گدا کرد پادشاه نزول
گرفته چون شترِ مست راهِ بادیه پیش
نه طبع مایلِ مشرب نه راغبِ مأکول
خلافِ عقل به دیوانگی بر آرم سر
کنون که نامِ نزاری نهاده ای بُهلول
حسود در حقِ من هر چه خواه گو می گو
که من به دولتِ شه فارغم ز فضلِ فضول
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تفکر و خیالپردازیهای خود مشغول است و از درگیریهای عقل و دل خود میگوید. او در جستجوی معانی عمیق عشق است و به وضعیت دیوانگان عشق اشاره میکند که هرگز به عمق این معانی نمیرسند. شاعر از وفا و صبر فاصله میگیرد و در پی دیوانگی و احساسات رها میشود. او به انتقاد از عقل میپردازد و بیان میکند که حتی اگر دیگران نسبت به او حسادت کنند، او به خوشبختی واقعی دست یافته است و از آزادگی خود لذت میبرد.