نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۹۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز وصلِ تو نفسی بهره بر نداشته ام

بیا بیا که به تو این نظر نداشته ام

شبی به روز نیاورده ام ز فرقتِ تو

که هر دو دیده به خوناب تر نداشته ام

ز حسرتِ شکرت چون مگس دمی نزدم

که هر دو دست به بالایِ سر نداشته ام

تو فارغ از من و بر من شبی به روز نشد

که نالۀ دل و سوزِ جگر نداشته ام

ز عشقِ من همه آفاق را خبر شد و من

ز عشق و عاشقیِ خود خبر نداشته ام

ارادتم به تو بوده ست و در محبّت تو

غمِ بلای قضا و قدر نداشته ام

درین دیار زیارت گهی نمی دانم

که من نرفته ام و دست بر نداشته ام

غمِ نزاریِ مسکین بخور که در همه عمر

به جز غمِ خیر و شر نداشته ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و حسرت عاشق است که از فراق معشوق رنج می‌برد. شاعر در آن ابراز می‌کند که از وصال معشوق بهره‌ای ندارد و روزها و شب‌ها را در غم و فراق او سپری کرده است. او اشاره می‌کند که حتی در حسرت عشقش، به اندازه مگسی هم آرامش نداشته و گرچه همه عالم از عشق او آگاه شده‌اند، خود او از اساس عشق و عاشقی‌اش بی‌خبر است. همچنین، او از محبتش به معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که غم و اندوه در زندگی‌اش غالب بوده و هیچ روز خوشی نداشته است. در نهایت، از معشوق می‌خواهد که به حال او رحم کند و به غم و نزاریش توجه کند.