شمارهٔ ۷۹۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
جان در سرِ دل باختم تا عاشقِ جانانهام
دل هم چو جان بفروختم تا در جهان افسانهام
رویی به خوبی دارد او گر دوست میدارم چه شد
ماه است و من شوریدهام شمع است و من پروانهام
چون بنگرد صاحب نظر با من نیامیزد دگر
هان ای خردمندان دگر دیوانهام دیوانهام
گه در کرامات اولیا گه در خراباتم گرو
گه محرم بیتالحرم گه ساکنِ بتخانهام
اکنون نزاری یافتم من او نِیَم او دیگر است
او خُنب و من پیکر صفت گنج است و من ویرانهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عاشقانه و دلدادگی شاعر میپردازد. او از عشق عمیق و جنونآمیز خود به معشوق صحبت میکند و بیان میکند که چطور دل و جان خود را برای عشقش فدا کرده است. او معشوق را چون ماهی زیبا توصیف میکند و خود را به پروانهای تشبیه میکند که به دور او میچرخد. شاعر به تضادهای درونی خود اشاره میکند و میگوید که گاهی در محافل مذهبی و گاهی در مکانهای خلاف شرع حضور دارد. در نهایت، او به دوری و تفاوتهای میان خود و معشوق اشاره میکند و از وضعیت درونیاش به عنوان ویرانهای در مقابل گنج سخن میگوید.