شمارهٔ ۷۹۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلِ گم کرده را چندان که می جویم نمی یابم
همان به تر که بر دنبالِ مرغِ رفته نشتابم
دم از من بر نمی آید غم از من بر نمی گردد
ملول از جمعِ حُسّادم نفور از منعِ بوّابم
توانم چاره یی کردن دمی با خود برآوردن
اگر جمعیّتِ خاطر مرتّب دارد اسبابم
چنان مستوحش از خویشم چنان مستغرقِ فکرم
که از مشغولیِ خاطر نمی گیرد دگر خوابم
اگر وقتی دگر در آشنایی می زدم دستی
کنونم پای از جا رفت و از سر برگذشت آبم
منم این در قفایِ بخت ضایع کرده سرگردان
برون رفتند و بر بستند رخت از منزل اصحابم
نظر پیوسته بر محرابِ ابرویِ بتان دارم
مسلمانی نباشد روی اگر از قبله بر تابم
عبادت خانه رد کردم به رندی سر برآوردم
چو ابرویِ بتان دیدم بگشت از قبله محرابم
نصیحت در نمی گیرد ملامت گر نمی داند
که رغبت می کشد با مرکزِ فطرت به قلّابم
نزاری ای به زاری باز می گوی و اسف می خور
دل گم کرده را چندان که می جویم نمی یابم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دل گمکرده و احساس سرگردانی خود سخن میگوید. او در جستجوی دلی که نمیتواند پیدا کند، به این نتیجه میرسد که شاید بهتر باشد از دنبال کردن آن دل دست بکشد. او از غم و اندوهی که در جمع حسودان خود احساس میکند، میگوید و اشاره میکند که اگرچه میتواند با خود دمی خلوت کند، اما مشغولیهای ذهنیاش مانع آرامش او شدهاند. شاعر در نهایت از حالتی از بیقراری و سردرگمی خود سخن میگوید که او را از ارتباطات قبلیاش دور کرده و او را به یاد معبود و عشق میاندازد. در کل، شعر به احوالاتی از ناامیدی، سردرگمی و تلاش برای یافتن آرامش اشاره دارد.