شمارهٔ ۸۰۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردا کز اشتیاقِ تو جانا بسوختم
در آتشِ فراق سراپا بسوختم
صهبا انیسِ خاطر من بود پیش ازین
اکنون هم از حرارتِ صهبا بسوختم
از تّفِ سینه بس که جگر خوردم از لبت
یاقوت در خزانۀ خارا بسوختم
از رشکِ اشکِ گوهرِ پاکِ سحابِ چشم
در حقّۀ صدف دُرِ بیضا بسوختم
زد بر اثیر آتشِ آهم وزان اثر
هم چون اثیر عقدِ ثریّا بسوختم
بر آتشم نشانی و عیبم کنی اگر
دستی برآورم که خدایا بسوختم
عاجز شدم چو سوخته می خواستی مرا
از غیرتِ تو دم نزدم تا بسوختم
فکرم دگر به آبِ سخن ره نمی برد
خاطر چنان در آتشِ سودا بسوختم
دل را به راه دیده و جان را به برقِ شوق
این را به آب دادم و آن را بسوختم
نامی نزاریا ز تو مانده ست و زاریی
پس قصّه چیست گو همه اعضا بسوختم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حس عمیق اشتیاق و درد جدایی سخن میگوید. شاعر از سوز و گداز ناشی از فراق معشوق صحبت میکند و بیان میکند که چگونه به خاطر عشق و حرارت احساساتش، دچار آتش و سوختگی شده است. او در بیان احساساتش به تصویرسازیهای زیبا و قوی پرداخته و نشان میدهد که این درد و شور و شوق او را به مرز ضعف و ناتوانی کشانده است. در انتها، شاعر میگوید که نامی و یادی از معشوق در دل او باقی مانده و این امر نشاندهندهی عمق احساسات و دلتنگی اوست.