شمارهٔ ۸۰۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
نمی شود به حیل با تو در کمر دستم
مگر که چون کمرت پر شود به زر دستم
نه زر که در قدمت ریزم و نه بازویِ آن
که زور پنجه بود بر تو از زبر دستم
به فقرِ من منگر یک نظر به حالم کن
که خاک زر شود از دولتِ تو در دستم
به افتخار نهد سر زمانه بر پایم
اگر رسد به سرِ زلفت ای پسر دستم
کتابِ حسن تو وقتی نوشتمی بخطی
چنان که بوسه دهد تیرِ چرخ بر دستم
کنون ز شیوۀ خطّ تو شرم می دارم
که بر قلم نهد انگشت ها دگر دستم
به دامنت نزنم دست از آن که آلوده ست
علی الدّوام به خونابۀ جگر دستم
طمع نمی برم از وصل و چشم می دارم
که در مراد شود با تو در کمر دستم
حذر ز نالۀ زارِ نزاری و مپسند
بر آسمان همه شب از تو تا سحر دستم
مهل که غرق شوم بس که بر لب آمد آب
اگر چنان که نگیری درین خط دستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر به زبانی پرمفهوم و استعاری، از احساس فقر و نیاز خود میگوید و بیان میکند که ارزش واقعی او به خاطر محبوبش بالا میرود. او از دست زدن به محبوبش صحبت میکند و از شرم خود دربارهٔ ناتوانی در نوشتن با زیبایی و شیوایی که شایستهٔ محبوب است، میگوید. شاعر همچنین به ترس و نگرانی خود از جدایی و فراق اشاره میکند و حس و حال ناآرامی را که به خاطر عشقش دارد، ابراز میکند. در کل، شعر تولدی از عشق، ناتوانی، و آرزوی وصال است.