شمارهٔ ۸۱۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردا که سی ز عمر به غفلت گذاشتم
وز روزگار فایده یی بر نداشتم
پنداشتم که تابعِ فرمان ایزدم
من خود هنوز در طلبِ شام و چاشتم
معلوم شد که هیچ ندانسته ام چو چشم
از روی عقل بر همه اشیا گماشتم
از تیغِ آفتاب اجل سر نبرد کس
چندان که سایه بانِ خرد بر فراشتم
گر نیکویی نکردم چندی ز فعلِ بد
خود را ز جهل رفتم و با خود گذاشتم
پرسیدم از پدر نُکَتی وان لطیفه را
در خواب بر صحیفۀ خاطر نگاشتم
گفتم بگوی تا به چه حالی چه گونه ای
گفت ای پسر من آن بدرودم که کاشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از گذشتهاش و غفلتهایی که در طول زندگی داشته، ندامت میکند. او میگوید که نتوانسته به خوبی از زمان خود استفاده کند و به دنبال فهم و دانش بوده، اما در واقع چیزی نیاموخته است. شاعر به عدم تأثیرگذاری زمان و سرنوشت اشاره میکند و نیز به این نکته میپردازد که هیچکس نمیتواند از تقدیر بگریزد. در نهایت، او به پدرش مراجعه میکند و نکتهای را در خواب میبیند که نشان دهنده حقیقت زندگیاش است و برایش تلنگری میباشد.