شمارهٔ ۸۱۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دریغ کز نظرِ دوستان بیفتادم
به هرزه عمرِ گرامی به باد بر دادم
درین عذاب که بر من عدو ببخشاید
کسی نمی رسد از دوستان به فریادم
خلافِ عقل بود گر نگویمش که چه باد
بر آن زمان که من از مادرِ جهان زادم
ببرد در گل و خاکم زمانه تا گردن
چو سرو لاف چرا می زند که آزادم
جهانِ خرّم و ایّامِ عیش باز آمد
تو را از آن چه خبر گر کشد به بی دادم
به هر چمن که رسیدم ز خارِ مژگانم
ز رشکِ بلبل و گل خون ز چشم بگشادم
به زیرِ سایۀ طوبا نشسته ام چه عجب
گر التفات نباشد به سرو و شمشادم
نه برگِ آن که نظر بر جمالِ او فکنم
نه رویِ آن که لبِ سبزه دل کند شادم
چو غم پرست شدم دل ز عیش بر کندم
چو خو پذیر شدم دل به جور بنهادم
هوایِ مطرب و سودایِ باده و غربت
ز سر برفت چو نامِ نزاری از یادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسرت و اندوه شاعر است که به دلیل دوری از دوستان با عذاب زندگی میکند. او احساس میکند عمرش هدر رفته و در تلاش است تا دردی که به او وارد شده را به دوستانش بگوید، اما هیچکس پاسخگویش نیست. شاعر به یاد روزهایی میافتد که متولد شده و اکنون در سختی گرفتار آمده است. او به زندگی خوش و ایام شادی اشاره میکند و از حس حسادتش به بلبل و گل میگوید. در نهایت، شاعر از بیتوجهی به زیباییها و خوشیهای زندگی خود گله میکند و هوای خوشی و شادابی را از یاد برده است.