نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۲۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آن شب که وداعِ یار کردم

عزمِ سفر اختیار کردم

در بر همه شب لبش مکیدم

وز نی شکر اعتبار کردم

تا وقتِ نماز طوقِ گردن

زان گیسویِ مشک بار کردم

چندین مستی و بی قراری

زان نرگسِ پُر خمار کردم

بر خرمنِ گل بسی مراغه

تا روز به رغمِ خار کردم

لعلش به ستیزۀ رقیبان

دندان بزدم فگار کردم

هنگامِ رحیل بس که فریاد

از گردشِ روزگار کردم

دل خون شد و خون به سر برآمد

آن دم که ازو کنار کردم

برخاست به زیر پای او گِل

بس کز مژه خون نثار کردم

یادِ سرِ دستِ پر نگارش

جان در سرِ آن نگار کردم

دیّار ندیده ام خبر گوی

تا رحلت از آن دیار کردم

بس ناله که چون نزاریِ زار

از دردِ فراقِ یار کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس غم و درد ناشی از وداع با معشوق سخن می‌گوید. او تصمیم به سفر می‌گیرد و در طول شب به یاد لب معشوق می‌افتد. شاعر از زیبایی‌های معشوق یاد می‌کند و به مستی و بی‌قراری ناشی از عشق اشاره دارد. همچنین از چالش‌های عشق، رنج فراق و ناله‌های خود سخن می‌گوید. تصاویر زیبای گل و اشک، نشان‌دهنده‌ی عمق احساس او و تأثیر عشق بر زندگی‌اش است. در نهایت، شاعر از دل‌شکستگی و غم ناشی از جدایی یاد می‌کند و به یاد معشوق احساس می‌کند.