نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۲۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

بگذاشتمت جانا ناکام و سفر کردم

بی رویِ تو از دیده خونابه به در کردم

در چشمِ منی گویی بنشسته که پندارم

رویِ تو همی بینم در هر چه نظر کردم

هر جا که تهی کردم بر یادِ لبت جامی

از دیده دگر بارش پر خونِ جگر کردم

چون هیچ نماند از من اکنون ز که می ترسم

مجنون شده ام مجنون از عقل حذر کردم

از دستِ ملامت گر روی از تو نگردانم

گو تیر بزن حاسد کز سینه سپر کردم

تو خسروِ خوبانی من شیفته فرهادم

با هم چو تو شیرینی ابری شکر کردم

مقصود رضایِ تو نه وایۀ خود دارم

تا با تو در افتادم از خویش گذر کردم

از غمزۀ جادویت دینی دگر آوردم

وز طاقِ ابرویت محرابِ دگر کردم

در خفیه نزاری را گر راز همی گفتم

اکنون همه عالم را زین کار خبر کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از ناکامی در عشق و دوری از معشوق سخن می‌گوید. او برای یاد معشوق خود، از چشمانش اشک می‌ریزد و در هر نگاه، چهره محبوبش را می‌بیند. او از شدت غم و عشق به حالت مجنون درآمده و از ملامت دیگران نمی‌ترسد. شاعر خود را به خاطر عشق به معشوقش فدای او می‌کند و رضایت او را بر هر چیزی دیگر مقدم می‌داند. در نهایت، او رازهای دلش را با همه در میان می‌گذارد و از تأثیر جادو و زیبایی معشوقش می‌گوید.