شمارهٔ ۸۲۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبِ فراق که بی رغبتی سفر کردم
نبود فایده هر چند من حذر کردم
به اختیار نکردم ز خدمتِ تو سفر
بلی ضرورتِ تکلیف بود اگر کردم
ز سوزِ سینه به هر منزلی که بگذشتم
به خونِ دل ز رهِ دیده خاک تر کردم
سزا بداد مرا گوش مال فرقت تو
به یک دو هفته که از خدمتت سفر کردم
دمی ز فکرِ تو خالی نبوده ام والله
گمان مبر که مگر با تو دل دگر کردم
سخن به نامِ تو گفتم اگر سخن گفتم
نظر به رویِ تو کردم اگر نظر کردم
صبا به گردِ من اندر مراجعت نرسد
سمندِ توسنِ شوق ترا چو بر کردم
به زخمِ تیرِ ملامت سپر نیندازم
چو تیغ سینه به پیش بلا سپر کردم
کفایت است جنونِ مرا ملامتِ خلق
که من به سعیِ ملامت بسی بتر کردم
مرا نزاریِ دیوانه خوان و ننگ مدار
که نامِ عقل به دیوانگی سمر کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تجربهی دردناک جدایی و فراق است. شاعر به بیان احساساتش در قالب زیبا و غمانگیز میپردازد و میگوید که اگرچه از خدمت محبوبش دور شده، اما این جدایی برایش سخت و غیرقابل تحمل است. او از سوز دلش در هر مرحله از سفر صحبت میکند و میگوید که حتی در دوری هم نتوانسته از افکار محبوبش خارج شود. شاعر با استناد به جنون و دیوانگی، تاکید میکند که این عشق و دلتنگی برای او طبیعی است و دیگران را به قضاوت دربارهاش دعوت نمیکند. در نهایت، احساسات عمیق و پریشانی ناشی از محبت او را به تصویر میکشد.