شمارهٔ ۸۱۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنان به رویِ تو هر بامداد دل شادم
که می برد غم و شادی زمانه از یادم
اگر چه بوس و کناری نمی شود حاصل
ز گوشه هایِ دو چشمت به یک نظر شادم
مگر ز چشمِ تو از هر چه مست بیزارم
مگر ز قّدِ تو از هر چه هست آزادم
چو بخت معتکفِ آستانت بودم و هجر
چو خاک بر سرِ کویِ تو داد بر بادم
همین که عشق اساسِ محبّت تو نهاد
یقین شدم که غمت می کَند ز بنیادم
نزاریا چو پری باش ز آدمی پنهان
که نیست مردمی اندر قبیلۀ آدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شادی و سرور ناشی از عشق به معشوق خود میگوید. او بیان میکند که هر روز صبح با یاد عشقش دلشاد میشود و غم و شادیهای دنیا را فراموش میکند. رغم اینکه بوسهای و نزدیکیای بینشان نیست، تنها یک نگاه از چشمان معشوق او را شاد میکند. شاعر از تسلط عشق بر سرنوشتش سخن میگوید و اینکه حتی در دوری از معشوق، او به خیال او و محبتش دلخوش است. او از زیبایی معشوقش میستاید و بیان میکند که در این دنیا، انسانهای واقعی و شایسته کم هستند.