شمارهٔ ۸۲۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبانِ تا به سحر گردِ شهر می گردم
کسی نکرد ازین بی خودی که من کردم
به اختیار گدا دل به پادشاه دهد
به دستِ خود چه بلا با سر خود آوردم
غم نمی خورد آن کس که در محبّتِ او
هزار شربتِ خونابۀ جگر خوردم
به دشمنم چه توقّع که بی گناه از دوست
نمی کنم گله امّا بسی بیازردم
خجل نمی شوم از طعنۀ فسرده دلان
به زمهریر نمی باشدی عجب سردم
دلی چو آهن و چشمی چو سنگ می نگرید
که زخمِ تیرِ ملامت نمی کند دردم
به بازداشتن از کویِ دوست رغمِ مرا
رقیب دعویِ دفعی دگر کند هر دم
مگر وقوف ندارد که من به خلوتِ او
چنان روم که نبیند مگر صبا گردم
مخالفان به جفا گر مبالغت بکنند
اگر وفا نکنم عهدِ دوست نامردم
نمی توانم از او بازگشت اگر کارم
به جان رسد که به خونِ دلش بپروردم
به اعتقاد نزاری که بر نگردم ازو
وگر رضا دهد از اعتقاد برگردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و عشق و وفاداری صحبت میکند. شاعر در طول شب در انتظار محبوبش به سر میبرد و به بیخودیها و سختیهایی که از عشق متحمل شده، اشاره میکند. او به قدرت عشق اشاره میکند که حتی اگر در این راه عذاب ببیند، از آن پشیمان نیست. در عین حال، به مخالفتها و دردهای ناشی از عشقش اشاره میکند و تأکید میکند که اگر به دوستیاش وفادار نباشد، نامرد خواهد بود. شاعر همچنین بر این نکته تأکید میکند که نمیتواند از محبت خود دست بکشد و حتی اگر در خطر قرار گیرد، همچنان به عشقش ادامه خواهد داد. در نهایت، او به اعتقادش در وفاداری به معشوق اشاره میکند و اهمیت آن را در زندگیاش برجسته میسازد.