شمارهٔ ۸۲۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که از تو میسّر نمی شود یک دم
دمی که بی تو برآید نه دم بود که ندم
خلاصه هر دم وقت است از حیات بلی
دمی که بی تو رود آن نه دم بود که عدم
من آن نی ام که خلافِ محبّتِ تو کنم
اگر سرم برود در سرِ ثباتِ قدم
من از تو راحت و شادی طمع نمی دارم
که دوستی همه سرمایۀ غم است و الم
به اتّفاقِ ملاقات قانعم از تو
به مدّتی که میسّر شود ز بیش وز کم
تو شاه بازی و اَولا به دست شاهانی
وصال تو نبود لایقِ عبید و خدم
تو سر به سیم و زرِ سد خزینه درناری
دهان تو نتوان کرد مشتبه به درم
قد ترا نتوان گفت سرو و هم نبود
به سرو بر گل و شفتالو و انار به هم
گمان نبرد کسی تا ندید چشم و لبت
که این دو مستِ ملیح اند رشکِ ترک و عجم
دم از نزاری تو بی تو بر نمی آید
از آن چنین نَفَسش آمده ست با یک دم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عواطف عمیق عاشقانه و وابستگی شاعر به معشوق است. شاعر میگوید که بدون معشوق حتی یک لحظه هم نمیتواند نفس بکشد و زندگیاش بیمعناست. او اشاره میکند که هر دم و لحظهای که بدون معشوق بگذرد، به منزله عدم و نابودی است. شاعر از این میگوید که عشق و محبت به معشوق باعث غم و اندوه است و او به دنبال راحتی و شادی از عشق نیست. همچنین به زیبایی و بینظیری معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند ارزش و مقام او را مورد تردید قرار دهد. در نهایت، او بر این باور است که بدون وجود معشوق، نفس کشیدن و زندگی کردن برایش بیمعناست.