نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۲۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که قبلۀ جان با جمالت آوردم

همین که نامِ تو گفتند حالت آوردم

ترا ندیده هنوز آشنا بدم یعنی

که عشق روز ازل بر جمالت آوردم

به حکمِ شرع مرا با تو بر دلی دعوی ست

که تن ز چاهِ زنخ دان به خالت آوردم

ضعیف گشتم و با خاطرم نطق زد عشق

بدیهه گفت کنون با کمالت آوردم

میانِ صبر و خیالت مقالتی شد و من

ز جانبین سخن با وصالت آوردم

به پیشِ دشمنِ من گفته ای که من باری

ز دوستیِ فلانی ملالت آوردم

نخست روز که گفتی نزاری آن تو نیست

یقین نبودم و شک بر محالت آوردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق صحبت می‌کند و به این نکته اشاره دارد که عشق او از روز ازل شروع شده است. او احساساتش را به معشوق ابراز می‌کند و می‌گوید که باوجود اینکه هنوز معشوق را ندیده، به او نزدیک است. همچنین شرح می‌دهد که چگونه عشقش او را ضعیف کرده و افکارش را تحت تأثیر قرار داده است. در پایان، به امید و تردیدهایش نسبت به رابطه‌شان اشاره می‌کند و به یادداشتی از معشوق اشاره دارد که از دوستی با شخصی دیگر ابراز بی‌میلی کرده است. کل شعر حس عمیق عشق و جستجوی وصال را به تصویر می‌کشد.