شمارهٔ ۸۲۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چندان که در سلوک ز خود پیش تر شدم
هر بار زنده باز به جانی دگر شدم
چون بازِ چشم دوخته بودم به دستِ شاه
خوش خوش به روشنایی او دیده ور شدم
از تنگنایِ هستیِ خود چون مجال نیست
تا پادشه نزول کند من به در شدم
خود هیچ کس نگفت که آخر مگر کسی
در پرده دیده ام که چنین پرده در شدم
آشفته مغز بودم و شوریده سر بسی
در هر زمان به مستی و رندی سمر شدم
هرگز به روزگارِ جوانی نبوده ام
دیوانه تر ازین که به پیرانه سر شدم
گفتم گذر کنم به کنارِ محیطِ عشق
خود آب درگذشت ز سر تا خبر شدم
تا بوده ام تتبّع عشّاق کرده ام
نه بر مجاز پس رو عقل و نظر شدم
لیلی ز در درآمد و مجنون ز هوش رفت
گل با چمن رسید و ز بلبل بتر شدم
فرهاد وار شورِ نزاری جهان گرفت
شیرین سخن چنین ز لبِ چون شکر شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بررسی تجربههای خود در سلوک و عشق پرداخته است. او بیان میکند که هر بار که از خود گذشته و رشد کرده، حیات تازهای یافته است. در اشعارش به عشق و زیباییهای آن اشاره میکند و از آشفتهحالی و دیوانگیهای خود میگوید. او به تأثیر عشق بر زندگی خود اشاره میکند و میگوید که در پی عشق، از عقل و منطق دور شده و به دنیای عشق وارد شده است. همچنین به نمونههای عاشقانه معروف همچون لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین اشاره میکند و نشان میدهد که عشق او را تا چه حد تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، او احساس میکند که همواره در پی درک و جستجوی عشق بوده و تحت تأثیر آن دگرگون شده است.