شمارهٔ ۸۳۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر وصال میسّر شود دگر بارم
فراق بیش فریبم دهد نپندارم
ز بس که خیلِ خیالت عذاب می دارد
هزار جهد کنم تا شبی به روز آرم
چو ژاله بر ورقِ سرخ گل شقایقِ اشک
ز ابرِ دیدۀ پرخون چنان فرو بارم
که موج تا به گریبان برآید از دامن
گر آستین زرهِ سیلِ دیده بردارم
چو با خیالش هم خانه می توانم بود
رقیب گو به سرِ کویِ دوست مگذارم
نمی رود نفسی چشم هاش از چشمم
که بر ستارۀ بام است چشم بیدارم
فغان ز دستِ ملامت گرانِ نا هموار
که سر ز خجلتِ این در کشیده هم وارم
مگیر مدّتِ هجران نزاریا ز حیات
که من عذابِ الیم از حیات نشمارم
اگر قضایِ فراقم امان نخواهد داد
گواه باش که من زین حیات بیزارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود نسبت به فراق و وصال معشوق میپردازد. او از درد و رنجی که ناشی از دوری است سخن میگوید و میگوید اگر دوباره بتواند به معشوق برسد، دیگر نمیخواهد به فراق فکر کند. شاعر به شدت تحت تأثیر خاطرات معشوق قرار دارد و اشکریزی و عواطفش به شکل باران بر گل شقایق تجلی یافته است. او از بیتابی و تمایلش به نزدیکی با معشوق و همنشینی با خیالش سخن میگوید. به طور کلی، شعر بیانگر عذابهای عاشقانه و آرزوهای شاعر برای رهایی از فراق و رسیدن به وصال است.