شمارهٔ ۸۳۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
روزها شد که برفتی و به خدمت نرسیدم
هیچ کافر مَکَشاد آن چه من از هجر کشیدم
چه نویسم که چه آمد به سرم تا تو برفتی
چه ملامت که نبردم، چه قیامت که ندیدم
آفتابی تو و چون ذرّه سرآسیمه بماندم
در پیات بس که بلافایده چون سایه دویدم
درکشیدم ز همه خلقِ جهان سر به خجالت
که به دعوی ز همه خلقِ جهانت بگزیدم
لاجرم هر که به من میرسد انگشتِ ملامت
میکشد در من ازین زهرِ ملامت که چشیدم
هم چنان در سرم آشوبِ تمنّایِ وصال است
تا نگویی که به کلّی ز تو امیّد بریدم
مِهرِ دیرینه محال است که از جان بهدرآید
سخنِ معتبرست این مثل از هر که شنیدم
هرگز اندیشه نکردم ز سرِ دستِ چو سیمت
که به غیرت سرِ انگشتِ تحیّر نگزیدم
عاقبت رفتی و پیوند بریدی ز نزاری
من هم از اوّلِ عهد، آخرِ این کار بدیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که پس از جدایی محبوبش به او دست داده میگوید. او احساس میکند که هیچکس نمیتواند آنچه را که او از این جدایی کشیده درک کند. شاعر به شدت دلتنگ است و نگران است که دیگر امیدی به وصال ندارد، اما عشق دیرینه او به محبوب کهنتر از آن است که به آسانی فراموش شود. او از ملامت دیگران رنج میبرد و به یاد میآورد که همیشه به دنبال محبوبش بود، حتی با وجود ناکامیها. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که جدایی آنها اجتنابناپذیر بوده است و غم آن را تا همیشه با خود خواهد داشت.