شمارهٔ ۸۴۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ترا به جان و دل از جان و دل وفادارم
که من خود از همه ملکِ جهان ترا دارم
کسی به جایِ تو باشد مرا چه می گویم
نعوذبالله اگر هرگز این روا دارم
سرم به تیغ بباید برید اگر به خطا
ز طوقِ عهدِ تو گردن دمی جدا دارم
به آرزویِ دلم در نمی شود چه کنم
ز پای بوسِ تو دستی که بر دعا دارم
خیال را بفرست ار تو خود نمی آیی
که با خیالِ تو صد گونه ماجرا دارم
به دست بنده دعایی بود خدا داناست
که روز و شب به دعا دست برخدا دارم
عجب دلیست مرا در وفا چنان یکتا
چو سرو اگرچه که قامت ز دل دوتا دارم
به رستخیز که فرزند را وفا نکنند
به جست و جویِ تو جان بر میان وفا دارم
روا ندارم اگر دیده در جهان نگرد
که از خیالِ تو آنی نظر جدا دارم
بریز خونِ نزاری که دولتی ست مرا
که درعوض چو تویی را به خون بها دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و وفاداری عمیق گوینده به محبوبش است. او با تمام وجود به محبوبش وابسته است و هیچ چیز را به جای او نمیپذیرد. شاعر اشاره میکند که اگر به خطا کند، مجازاتش باید مرگ باشد و او نمیتواند حتی دمی از عهدش جدا شود. هر روز و شب در دعا و آرزوی وصال محبوبش است و حتی در غیاب او، خیال او را میپروراند. محبتش به محبوبش آنقدر عمیق است که حاضر است در برابر هر گونه سختی و خطر، وفاداریاش را حفظ کند. در نهایت، او خونش را فدای محبت و ارزش محبوبش میکند و نشاندهنده این است که چنین عشقی برای او گرانبهاست.