شمارهٔ ۸۴۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
گر بنویسم که چون بی تو به سر می برم
دود برآرد قلم از ورق دفترم
جان رسیده به لب بی تو چنین تا به کی
هین که گره می شود بی تونفس دربرم
هر نفسم کز درون بی تو به لب می رسد
نیست دگراعتماد بر نفس دیگرم
عمر گرامی چرا می کنم آخر تلف
چند چنین شب به روز روز به شب می برم
نه ره و رویی پدید نه سر و کاری به برگ
تا شب محنت چنین چند به روز آورم
عمر ندانم که چند پای بدارد چنین
بخت ندانم که کی دست نهد برسرم
بر پی دل در به در بیهده جان می دهم
وز غم تو دم به دم خون جگر می خورم
از لگد سرزنش وز غرض بد کنش
خسته ی هر ضربتم رانده ی هر کشورم
کار نزاری کنون زاری زارست و بس
چون نرسد بعد ازین دست به زور و زرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عواطف عمیق درد و تنهایی ناشی از فقدان محبوب است. شاعر به شدت دچار رنج و بیتابی است و احساس میکند زندگیاش بدون حضور محبوب useless و خالی ست. او از بیخوابی و بیثمر بودن ایامش شکایت میکند و به ناتوانی در یافتن راهی برای رهایی از این درد اشاره دارد. همچنین، او از احساس ناامیدی و عدم اعتماد به نفسش میگوید و به روشنی نشان میدهد که غم محبوبش او را به شدت آزار میدهد. در نهایت، شاعر از زاری و ناتوانی در مقابله با سرنوشتش سخن میگوید.