شمارهٔ ۸۴۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
که میبرد ز رفیقان به دوستان خبرم
که من چگونه به درد از جهان همی گذرم
نه جز عصای قضا دست گیر در پیشم
نه جز نصیبه ی تقدیر بر فراز سرم
به اول آن همه امید در خیال که بود
که آخر این همه زحمت به زیر خاک برم
گمان برند مگر اهل دل که وقت رحیل
به سوی کالبد از حرص باز می نگرم
به هیچ وقت خدا واقف است اگر آید
به غیر دوست همه کاینات در نظرم
ز غصه در دلم از حسرت وداع نماند
نمی کز آتش این غم کباب شد جگرم
کجا شدند که بر بسترم چنین عاجز
به حال نزع ببینند همت و هنرم
چه سود زاری و زور و زر ای نزاری کو
زبان زاری و بازوی زور و دست زرم
اگر حیات بود ور ممات هم ره باد
دعای مادر مسکین و همت پدرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به درد و رنجی که از زندگی و تقدیر بیرحم میکشد، میپردازد. او از دوستانش میخواهد خبر دهد که چگونه به این مشکلات ادامه میدهد و تنها عصای قضا و تقدیرش او را همراهی میکند. او به یاد آرزوهایش میافتد که اکنون با زحماتش در زیر خاک دفن شدهاند. در لحظه وداع، او نمیتواند نگران مال و دنیا باشد و فقط به دوستیهای راستین میاندیشد. او احساس میکند که غصه و حسرت وداع در دلش مانده و در حال نزدیک شدن به مرگ است. از زاری و تلاش بیفایده گله میکند و به یاد دعاهای مادر و تلاشهای پدرش، به زندگی و مرگ مینگرد. در نهایت، او از حسرت و ناامیدی گرفته تا حرص و آز، به عجز و ناتوانی خود در برابر قضا و قدر اعتراف میکند.