نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که برنکنم از آستان یار سرم

اگر به سنگ بکوبند هم چو مار سرم

به دیده چون بخرامد نهم چرا ننهم

به زیر هر قدمش گر بود هزار سرم

بر آستان درش سر نهاده پندارم

که آفتاب گرفته ست در کنار سرم

نگاه نرگس مستش به کیست آه دریغ

که چون بنفشه فروشد درین خمار سرم

چو بر حریر نی ام در کنار گل خفته

دریغ نیست که بالین کند ز خار سرم

به اختیار بدادم ز دست دامن دل

ولی ز دست ندادم به اختیار سرم

گذشت عمرم و عمری گذشت تا مانده ست

برون ز غرفه ی امید ز انتظار سرم

سر عزیز چرا می دهم به دست فنا

نه آخر از در یار است یادگار سرم

نزاری ام نه به زاری چو غافلان دگر

که پای مال کند خوابِ روزگار سرم

اگر چه بی سر و پایم فرو نمی آید

به چار بالش ارکان افتخار سرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و وفاداری به معشوق است. شاعر به شدت به محبوب خود وابسته است و حتی در برابر سختی‌ها و مشکلات، حاضر نیست وفاداری‌اش را ترک کند. او احساس می‌کند که سر و جانش در دستان یار است و اگرچه زمان می‌گذرد و روزگار سختی را سپری می‌کند، اما به یاد آن لحظات دل‌انگیز و امید به وصال معشوق ادامه می‌دهد. هنوز هم در انتظار یار و عشقش به سر می‌برد و نمی‌خواهد که ارزش و اهمیت عشقش را فدای فنا و زوال کند. در نهایت، به رغم تمام مشکلات، عشق و یاد معشوق در دل او زنده است.