شمارهٔ ۸۵۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فتاد بر صنمی دی به رهگذر نظرم
کزان جمال ندیدست خوبتر نظرم
دلم ز دست شد و دل برم نشد معلوم
چه فتنه بود که دریافت بر گذر نظرم
چرا به رفتن دل طیره می شوم که هنوز
برفت و باز نیامد از آن نظر نظرم
به یک حساب شکایت نه واجبست از دل
که اعتراض خطا لازم است بر نظرم
گنه ز جانب دل چون نهم که بیچاره
نخواست تا نپسندید پیش تر نظرم
به یک حساب دگر در گناه می آید
اگر چه معترفم من که مختصر نظرم
بمی رود به نخستین نظر نمی باید
که تا چگونه درآید بدان دگر نظرم
صواب نیست برون آمدن ز کنجم اگر
خطاست روی نگو ایستاده در نظرم
اگر چنان چه دل این دل بود نزاری من
ازین بلا دگر آرد بسی به سر نظرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربهای عاشقانه سخن میگوید که در آن با دیدن یک جمال زیبا، دلش را از دست میدهد. او به فتنهای اشاره میکند که از طریق آن زیبایی خاص بر دلش تأثیر میگذارد و به تغییر حالتی در وجودش میانجامد. شاعر در مورد دلتنگی و غم ناشی از دوری معشوقهاش نیز صحبت میکند و تأمل میکند که چرا با وجود نبودن او، دلش همچنان در آن نظر معلق است. احساس گناه و عذرخواهی در مقابل دل و چالشهای مربوط به افکار و احساساتش را نیز مطرح میکند. در پایان به این نکته میرسد که اگر این حالت ادامه یابد، به سراغ مشکلات دیگری خواهد رفت. شعر به خوبی نمایانگر پیچیدگیهای عشق و احساسات انسانی است.