شمارهٔ ۸۵۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به دیده ی دل ناظر به هر چه در نگرم
خیال دوست بود در برابر نظرم
حریف ناز نداند که همنشین نیاز
چه گونه می گذراند شبان تا سحرم
سر از طریق وفا بر نمی توان پیچید
که بر خلاف محبت قدم نمی سپرم
به بال شوق چنان می پراندم خاطر
که در هوای ارادت چو مرغ تیز پرم
به خاک بوس سر کوی کعبه خانه ی دوست
به تک ز باد صبا در مری گرو ببرم
خیال دوست به معراج عشق می بردم
که بر براق محبت چو برق می گذرم
هوای سجده ی آن آفتاب دارم و دل
همی دود به زیارت چو سایه بر اثرم
کدام راه چه منزل به زینهار عدم
که بر بساط وصال از وجود بی خبرم
به طبع خون جگر میخورم چو می دانم
که بی مجاهده از وصل دوست برنخورم
وصال دوست بیاید که بی نسیم وصال
چو زمهریر بباشد هوای باغ ارم
به ترک طعنه نگیرند و در نمی گیرد
ملامت همه خلق و نصیحت چردم
مرا که ریش نزاری و باد یک سان است
بدان که باد بروت کسی دگر نخرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
نویسنده در این شعر عواطف عمیق و اشتیاق خود به دوست را بیان میکند. او میگوید هر چیزی که در نظرش میآید، یاد و خیال دوست است. شاعر به عشق و وفاداری خود نسبت به دوست اشاره میکند و میگوید که نمیتواند از راه وفا دور شود. او به شدت به آرزوی وصال دوست امیدوار است و از دشواریهای رسیدن به این وصال سخن میگوید. شاعر همچنین به تجربههای روحانی و معنوی خود در این راه اشاره دارد و در نهایت با صراحت اعلام میکند که هیچ چیز نمیتواند مانع عشق او به دوست شود، حتی اگر دیگران او را سرزنش کنند.