نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم ببرد و قرارم برفت و معذورم

که کرد مستِ خراب آن دو چشمِ مخمورم

بتی که در طلبِ وصلِ او چو مدهوشان

گرم سر و دل و ترتیب نیست معذورم

مقرّرست به نزدیکِ عاقلانِ جهان

که من چو مردمِ دیوانه از خرد دورم

ز تابِ مهر چنانم تبِ فراق بسوخت

که زارتر ز جگرتفتگانِ محرورم

به صد شکنجه برآید ز اندرون نفسم

که زیرِ بارِ محبّت همیشه رنجورم

به آفتاب نیارم نگاه کرد از آنک

نظر به هر چه کنم ناظر است منظورم

صنم پرستم و الحمدلله از سرِ جهل

نه چون مقلّدِ دنیاپرستِ مغرورم

دلم سیاه شد از ظلمتِ شبِ هجران

که همچو سایه جدا اوفتاده از نورم

نه سهو رفت که از اقتباسِ نورِ خیال

شود چو روز منوّر شبانِ دیجورم

گرم به نور اشارت کنند وگر به ظُلَم

به هر طریقه که فرمان دهند مامورم

به حکمِ عشق کمین بنده‌ام نزاری ‌نام

اگر به مرتبه در ملکِ شاه دستورم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دلتنگی و رنج عشق سخن می‌گوید. او از حالتی از دل‌باختگی و دیوانگی یاد می‌کند که چشم‌های محبوبش او را مست و بی‌اختیار کرده است. احساساتی مانند فراق و محبت در او شعله‌ور است و نمی‌تواند در برابر آن‌ها مقاومت کند. او خود را در موقعیتی می‌بیند که عاقل‌ها او را دیوانه می‌پندارند و از شدت عشق و دوری محبوبش به درد و رنج دچار شده است. همچنین به جهل خود در پرستش محبوب اعتراف می‌کند و به تسلیم خود در برابر دستورات عشق اشاره می‌کند. در انتها نامش را نزاری می‌گذارد و خود را بنده عشق می‌داند.