شمارهٔ ۸۵۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
فغان از مردمِ چشمم که بیرون می دهد رازم
نمی یارم به کس دیدن چو این دیده ست غمّازم
به خاطر یاوه می رانم سخن با هر که می گویم
به باطن دوست می بینم نظر با هر که اندازم
چنان مستغرقِ شوقم که بی خود می کند ذوقم
ز بس مشغولیِ خاطر از آن با کس نپردازم
رقیبم گوش می دارد که پیشِ دوست نگذارد
به شمشیر از سرِ کویش ندارد هیچکس بازم
پدر گفت ای نزاری چند بر آتش توان بودن
به وسع و طاقتم چندان که می سوزند می سازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و رازآلود خود سخن میگوید. او نگران است که مردم رازهای درونیاش را بفهمند و از این موضوع میترسد. به خاطر اینکه نمیتواند به کسی اعتماد کند، از گفتگو با دیگران پرهیز میکند. او در انبوهی از شوق و ذوق غرق شده و نتوانسته به کسی توجه کند. همچنین اشاره میکند که رقیبی در اطرافش وجود دارد که نمیگذارد به معشوقش نزدیک شود. در پایان، پدرش به او توصیه میکند که با وضعیت دشوارش کنار بیاید و تحمل کند، هرچ قدر که آتش دلش را میسوزاند.