شمارهٔ ۸۶۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو لطف کردی و برداشتی به اعزازم
قبول کردهای ای دوست رد مکن بازم
مکن ز یار به آزار ترکِ دلداری
چو برگرفتی و بنواختی می اندازم
چنان ضعیف شدم در فراقِ تو که به جهد
ز اندرون به دهان برنیاد آوازم
چنان ز شوقِ تو مستغرقم که از حیرت
دمی ز فکرِ تو با خویشتن نپردازم
مگر موافق رایِ تو نیست می خوردن
که مست می شوم و فاش می شود رازم
چه می کنم نخورم ترکِ دُردِ می کردم
همان به است که با دردِ خویشتن سازم
نزاریِ توام آخر اگر چه هیچ نیام
ولی به قهر مرانم به لطف بنوازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی شدید خود به معشوق صحبت میکند. او به دوست خود میگوید که پس از محبت و لطفی که به او کرده، انتظار دارد که از او دوری نکند. شاعر به شدت در غم فراق محبوبش رنج میبرد و احساس ضعف میکند. او آنقدر در شوق و حیرت است که نمیتواند از فکر محبوبش دل بکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که با او به خوبی و محبت رفتار کند و او را تنها نگذارد، حتی اگر به نظر بیاهمیت بیاید.