شمارهٔ ۸۷۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم بر آتش هجران بسوخت آه دلم
گرت دلیست مکن قصدِ بی گناه دلم
تنم شده ست چو کاهی به زیر کوه غمت
که پشت پای زده کوه را چو کاه دلم
به هرزه در غم بیهوده می کشد خود را
نکرده عاقبت کار خود نگاه دلم
معلق است به مویی زمانه را گردن
از آن رسن که فرو می برد به چاه دلم
چو رنگِ زلفِ تو دارد ارادتش بپذیر
که خانه کرد در این آرزو سیاه دلم
گرفت در خم زلفت قرار و نگرفته ست
ازین نکوتر هم پشت و هم پناه دلم
بیا که کارد به مغزم رسید و کار به جان
بپرس اگر نه چنین است هان گواه دلم
نزارتر ز نزاری طمع مدار تنم
شکسته تر ز سر زلف خود مخواه دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد جدایی و غم عمیق خود مینالد و احساس شکستگی و بیقراری را به تصویر میکشد. او به تمثیلهایی چون آتش، کاه و چاه اشاره میکند تا عمق رنج خود را بیان کند. دل او مانند جزئی بیارزش زیر بار غم و فراق قرار گرفته و فکر و روحش درگیر عشق ناکام است. او از معشوق میخواهد تا به احساساتش توجه کند و نشان میدهد که وضعیتش به جایی رسیده که جانش در معرض خطر قرار دارد. در نهایت، از معشوق میخواهد به او توجه کند و از او میخواهد که بیتوجهی نکند، زیرا او به شدت آسیبدیده است.