شمارهٔ ۸۷۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نکرد با سر زلف تو هیچ کار دلم
ببرد در طلب وصل روزگار دلم
بر آتش است درونم چو کوره ی حداد
چگونه بر سر آتش کند قرار دلم
در انتظار خلاصی ز تنگنای وجود
به گردِ سینه برآید هزار بار دلم
چنان که مادر مشفق عزیز فرزندی
غمت به مهر گرفته ست در کنار دلم
چو نیست منزلش اندر خورِ نزول غمت
بود ز روی خیال تو شرم سار دلم
کدام دل، ز کجا دل، که راست دل، کو دل
که از دو دیده برون کردی ای نگار دلم
چو قطره قطره برون شد ز دیده چون گویم
ز من مکابره بر بوده ای بیار دلم
گر اختیار دل از دست پیش ازین رفته ست
کنون ز دست بشد هم چو اختیار دلم
چنان مکن که به حسرت فرو شود جانم
که بس به درد فرو شد به انتظار دلم
چه سود اگرچه بگویی بسی ز بعد وفات
که از وفات نزاری بسوخت زار دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و دردناک خود سخن میگوید. او به محبت و وابستگیاش به معشوق اشاره میکند و میگوید که دلش در انتظار وصال او در آتش میسوزد. شاعر همچنان از حسرت و انزوا صحبت میکند و به غم و اندوهی که در سینهاش وجود دارد، اشاره میکند. او احساس میکند که غم معشوقش را به دل گرفته و این غم به قدری عمیق است که به جانش آسیب میزند. در نهایت، شاعر از دست دادن اختیار دلش را lament میکند و به انتظار و آرزوهایش در زندگی پس از مرگ اشاره میکند. شعر سرشار از احساسات غم و عشق است و نشاندهنده دردی است که شاعر به دلیل جدایی از معشوقش تحمل میکند.