نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا بیا صنما بیش از این مرنجانم

دمی به لطف دلم ده که بس پریشانم

چو بلبل از غم عشق تو تا به کی نالم

به دیده چند کشم خارت ای گلستانم

دو زلف شست تو بر هم شکست پیوندم

دو چشم مست تو پیدا بکرد پنهانم

غنیمت است به پیش لب تو جان دادن

که تا مگر به حدیثی ز لب دهی جانم

شبی که دست حمایل کنم به گردن تو

چو آفتاب درخشد مه از گریبانم

چو سودِ حاصل عمرم تویی که را طلبم

چو اصلِ راحتِ رنجم تویی که را خوانم

شکسته ام ز تو باری ولی بحمدالله

اگر شکسته وجودم درست پیمانم

گرم تمامت عالم به سر بگردانی

ز پیش حکم تو یک ذرّه سر نگردانم

به عزت از بنشانی کمینه مسکینم

به خدمت ار بپذیری مطیع فرمانم

همان نزاریِ مسکین ِ مُستمندِ تو ام

نه خود که تا ز تو دورم هزار چندانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوق خود می‌گوید که او را بیشتر از این آزار ندهد و از او درخواست می‌کند که با لطفش دلش را آرام کند. او به غم عشق و پریشانی خود اشاره می‌کند و مانند بلبل از درد عشق می‌نالد. شاعر از زیبایی‌های معشوق و تأثیر آن بر خود می‌گوید و ابراز می‌کند که جان دادن به لب‌های او برایش ارزشمند است. او به محبت و خدمت به معشوقش اشاره می‌کند و حتی اگر در ظاهر شکسته باشد، به وفاداری‌اش به او تأکید می‌کند. در نهایت، او خود را مسکین و نیازمند می‌داند و به عشق و اطاعت از معشوقش می‌پردازد.