شمارهٔ ۸۸۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
بار دگر عزم سفر می کنم
برگ ره از خون جگر می کنم
می روم از کوی تو گویی مگر
بر سر الماس گذر می کنم
بهتر از این نیست که با بخت خویش
بیش نکوشم چو بتر می کنم
آه که هر بار کنم توبه ای
از سفر و باز ز سر می کنم
راستی آن است کزین نو بهار
توبه کنم روز دگر می کنم
راه ضروری ست اگر می روم
صبر مجازی ست اگر می کنم
مشکلم این است که این زخم خار
از ورق ورد سپر می کنم
خواب و خورم نیست که از آب چشم
خاک منازل گل تر می کنم
گرچه خیال است ولی تا به روز
شب همه شب با تو سحر می کنم
بستر و بالین نزاری به خون
از مژه دریای خضر می کنم
غایت کفرست به ایمان من
جز به تو در هر که نظر می کنم
هر چه به جز عشق تو و مهر توست
از دل پردرد به در می کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حس سفر و جدایی از معشوق است. شاعر با غم و اندوه به سفر میرود و از درد و زخمهای درون خود سخن میگوید. او میداند که این سفر ممکن است شوق دیدار را کاهش دهد، اما با این حال نمیتواند از عشق و یاد معشوق دست بردارد. در هر بار که توبه میکند، دوباره به یاد معشوق بازمیگردد و نمیتواند از فکر او دور شود. شاعر در نهایت به صبر و تحمل در برابر این عشق و جدایی اشاره میکند و میگوید که همه تلاشش برای فراموشی او بینتیجه است.