شمارهٔ ۸۷۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
اگر عشق تو شد در خون جانم
قضا از خویشتن چون بگذرانم
نداری مستیِ من هوشیاری
که از مبدای فطرت هم چنانم
گرو بندم که هر عاقل که زلفت
ببیند در نشورد من بمانم
ز دستم برنمی خیزد نثاری
ندانم تا چه در پایت فشانم
دلم آویزشی دارد به زلفت
غمت آمیزشی دارد به جانم
طمع دارم زمین بوسی دگر بار
اگر مهلت دهد دورِ زمانم
امیدم باز میدارد خیالت
بکوشم هم مگر ضایع نمانم
زمانه گرچه هم توسن رکاب است
مگر بر بخت گرداند عنانم
دلم آبی کند هر روز در گِل
وزین پس سر نخواهم شست دانم
بدان می آردم غیرت که نارد
دگر نام نزاری بر زبانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عمق عشق و وابستگی خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که اگر عشقش به جانش رسیده باشد، نمیتواند از خود بگذرد و در حالتی از مستی و بیخبری از حیات است. عشق او به زلف معشوقش آنقدر قوی است که نمیتواند از آن دل بکند و حتی نمیداند تا چه حد از جان خود برای او فدای خواهد کرد. او امیدوار است که بار دیگر فرصتی برای دیدار معشوق پیدا کند و در عین حال برای حفظ این عشق تلاش خواهد کرد، حتی اگر زمانه سختیها و موانع را پیش رو داشته باشد. شاعر به زیبایی و قدرت عشقش اشاره میکند و بیان میکند که دلی بیقرار دارد که به زلف معشوق آویخته است و هیچ گاه نمیخواهد از این عشق دست بردارد.