شمارهٔ ۸۷۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
در انتظار وصال تو عمر می گذرانم
قرار عهد بر این بود و من هنوز برآنم
چه روزگار به سر برگذشت و عمر به سر شد
که من ز دست تو بر سرزنان و جامه درانم
تو فارغ از من و من از پی قدوم وصولت
دو دیده بر سر ره مانده هم چو منتظرانم
اگر چه در نظر صورتم به شکل نیایی
ولی به چشم ملاقات معنوی نگرانم
{در متن چاپی افتادگی دارد} با رقیب کوی تو گفتم
اگر به لطف نمی خوانیم به قهر مرانم
جواب داد که این جا مگرد بیش و حذر کن
که من ملازم این در به دفع کژ نظرانم
محیط عشق و به گرداب درفتاده چه کوشم
دگر زمانه نه ممکن که افکند به کرانم
ز بس که بر سر سودا کشیده می کنم اقداح
سبک شدند دماغ و دل از شراب گرانم
بهشت نقد نزاری تویی و بس که مذکِّر
به حور نسیه نیارد فریفت چون دگرانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و انتظار رسیدن معشوق اشاره میکند. او عمرش را در انتظار وصال معشوق سپری میکند و علیرغم گذشت زمان و سختیها، همچنان پایبند به عهد خود است. شاعر پنجاه بر سر راه معشوق ایستاده و نگران است که آیا روزی به وصال او خواهد رسید یا نه. او به عشق و رنج خود از دوری معشوق اشاره میکند و به نوعی از حسرت عمیق و ناامیدی صحبت میکند. همچنین، او به تأثیر عشق بر روح و جانش اشاره میکند و میگوید که این عشق او را از دیگر لذات دنیایی بینیاز کرده و بهشت واقعی را در محبت معشوق میبیند.