شمارهٔ ۸۸۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
یک ام شبی که به خلوت جمال دوست ببینم
به از ممالک روی زمین به زیر نگینم
سماع بربط و جام خوش و حریف موافق
به روی دوست برآنم که در بهشت برینم
نه مرد باشم و باشم سزای آتش دوزخ
اگر بهشت برین بر سرای دوست گزینم
اگر سعادت آنم بود که وقت شهادت
به پیش دوست بمیرم زهی حیات پسینم
تو مهربانی من بین که از حوالی کویش
برون نمی شوم ار می کشد رقیب به کینم
شرابخواره و شاهدپرست و عاشق ورندم
و گر حیات بود تا مدار دور و برینم
به هیچ شهر نرفتم که برنخاست قیامت
صلاح کار من است ار به گوشه ای بنشینم
چرا به شیفتگی کردنم معاف ندارند
که آشنا شده ی مردمان رند لعینم
برادران حقیقی و دوستان قدیمی
برای مزد خدا رها کنید چنینم
به روی دوست درست است اعتقاد نزاری
کجا روم چه کنم گو مباش دنیی و دینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از عشق و جذبه به محبوب سخن میگوید و به تصویر زیبای دوست اشاره دارد. او معتقد است که دیدار دوست از هر لذت و خوشی در دنیا برتر است و حتی اگر به آتش دوزخ هم دچار شود، با دیدن محبوبش راضی است. او آرزو میکند در لحظه شهادت در کنار معشوق بمیرد و به عشق و محبت بسنده کند. شاعر ادامه میدهد که هیچ علاقهای به دیدن دنیا ندارد و ترجیح میدهد در کنار دوستش باشد، حتی اگر دیگران او را به دلیل عشق ورزیدنش سرزنش کنند. او بر روابط صمیمی و واقعی با دوستان تأکید دارد و معتقد است که همه چیز او در عشق به دوستش خلاصه شده است. در نهایت، شاعر نگران دنیای مادی نیست و تنها به عشق و محبت اهمیت میدهد.