شمارهٔ ۸۹۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر چه هیچ نی ام هر چه هستم آن توام
مرا مران که سگ بر آستان توام
به زلتی که رود از نظر میندازم
که برگرفته ی الطاف بی کران توام
بر اعتماد قبول توام کز اول عهد
عنایت توبه من گفت ضمان توام
نماند هیچ ز من و ز تغلب سودا
هنوز بر سر بازار امتحان توام
توانم از سر جان در هوای تو برخاست
غلط شدم نتوانم که ناتوان توام
چه می کنم ز زمین و زمان و کون و مکان
همین مراد مرا بس که در زمان توام
به عون مرحمتم زین صراط برگذران
که بر سر آمده از پای نردبان توام
به آمدن چو خوشم داشتی به وقت رحیل
خوشم روان کن ازین جا که میهمان توام
گهی نزاری زارم گهی به زاری زار
به هر صفت که برون آوری همان توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خود و ارتباطش با معشوق سخن میگوید. او تأکید میکند که هرچه هست، همه از آن معشوق است و خود را مانند سگی در آستان او میبیند. شاعر به لطفهای بیپایان معشوق اشاره میکند و میگوید که از ابتدا تحت حمایت او بوده است. او خود را در امتحانهای زندگی مییابد و ناتوانیاش را به خاطر عشق به معشوق میپذیرد. همچنین، شاعر از گذر از زندگی، زمان و مکان سخن میگوید و خواستهاش تنها در عشق و نزدیکی به معشوق است. در نهایت، تأثیرات متفاوتی که عشق بر او دارد را بیان میکند و به حالتهای مختلفی از زاری و شادی در عشق اشاره مینماید.